خرید بک لینک
آخرین خبر/ در این شب های پایانی زمستان با داستان خواندنی « گردان قاطرچیها » نوشته « داوود امیریان » همراه شما مخاطبین عزیز بخش کتاب آخرین خبر هستیم. با ما همراه باشید قسمت قبل ـ خجالت بکش، واسه چی گریه می کنی؟ ـ می ترتم تیاوت. می ترتم. ـ نترس. خودت رو نباز. نباید بترسی. باشه؟ افسر بعثی سرباز را صدا زد و با او صحبت کرد.سرباز رفت و افسار بروسلی و تورنادو را کشیدو آورد جلوی تخته سنگ. افسر بعثی طناب دور قاطرها را بازکرد. جعبه های مهمات وکیسه های غذا روی زمین افتاد. سربازعراقی از شانه ی سیاوش گرفت و او را بلندکرد و بهپشت بروسلی انداخت. بعددانیال را هم به پشت تورنادو انداخت.هر دو را با طناب محکم دور شکم قاطرها بست. سیاوش دست و پا می زد، نمی توانست تکان بخورد. سرباز به طرف کوسه ی جنوب رفت. خم شد زیر شکم کوسه ی جنوب تا سر طناب گره زده را باز کند که همان لحظه یک فکر مثل الهام به ذهن سیاوش هجوم آورد. سیاوش نعره زد: »سیاوش!« کوسه ی جنوب به سرعت پا هایش را جمع کرد و قبل از این که سرباز نگون بخت بتواند عکس العملی انجام بدهد، با شکم روی سر و بدن او فرود آمد. سرباز عراقی با صدای خفه نعر ...

برچسب: نویسنده: عباس تاريخ: جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 7:06

صفحه بندی