بوی ترقه های دست ساز کوچه را خفه کرده بود. در زدیم به رسم همیشه، در باز بود، پرده پشت در نیز به یک طرف. وارد شدیم. کسی به کسی نبود. هر که به کاری و به باری، هر که به سوز و به نوایی مشغول بود. ننه خرما دیس و سینی های مسی و نقره را شنبلیله و ماش و جو و و عدسی و شاهی و نخود نم گذاشته بود. حیاط به خورد این بو رفته بود. نوه ها گرم ِ لی لی حوضک و هفت سنگ بودند، چرخ و واچرخ می زدند و از هراس افتادن به سینی ها زیر چادر ننه خرما پناه گیر می شدند. چادر ننه خرما خیمه گیرِ بی کسان بود. سَرد بود اما گرمای وجود داشت. ننه خرما نرم بود و جسارتِ ننه سرما را داشت. شمشیر خانم شصتش را روی باریکه آبی که از شلنگ بیرون می زد فشار داد و آب ها را از روی قالی ها و گلیم به صورت مردها پشنگه کرد. گفت: ران گوسفندی خورده اید، اشکم تان همیشه به آتش است. گل های قالی را لگدکوب کنید. از کت و کول افتادم. خدایا من را مرگ بده از قاطرهایم. بچه ها و شوهر را یک جا قاطر می خواند. دلش به دختر بود و هفت پسر داشت. پنجه کِش را دست مرد داد و خود کنار کشید. مرد گفت: شمشیر، راست ِ خدایی تو دختر داشتی می بردی اش آشپزخانه به آنها ...
برچسب:
نویسنده: عباس
تاريخ: دوشنبه
23 اسفند
1395 ساعت: 17:41